تبليغاتX
چرندیات یه موجود مسخ شده...http://k.domaindlx.com/ashchal/MUsic/PedramMusicMaker.MID



 پيغام مدير

اوایل پاییز یه سال نحس!دختری چشم به جهان گشود...از بچگیش که چیزی نفهمید ...اصلا نفهمید کی بزرگ شد...ققط از وقتی که یادشه دختر بوده...یه دختر که نه احساس داره نه حتی قلب...اما دلش اونقدر بزرگه که یه عالمه جا واسه دوست داشتن داره...عاشق اما بدون عشق!
تو این وبلاگ سعی کردم از دغدغه های خودم بگم از پریشونی های یه دختر همیشه پریشون!دوست داشتی بخون...

 

آرشیو

فروردین 1385

بهمن 1384

دی 1384

آذر 1384

آبان 1384


دوستای من


.:: قالب های رایگان ::.


من یه دخترم


لوگوی وبلاگ

  Your Logo Here


آمار وبلاگ


آمار بازديدکنندگان :
کاربران آنلاين :


موسیقی



سلام...هیچی آقا بازم سرو کله ما پیدا شد اونم چه پیدا شدنی!...دلم واسه همتون یه ذره شده بود!...واقعا ممنون از اونایی که سرزدن و سر نزدن!...خلاصه اینکه حالمون خوبه و نفسی میاد و میره...آره بازم میخوام بنویسم(البته نوشتن که نه شرو ور گفتن!)...ولی نه اینجا...یه جادیگه...کجاش و نمیدونم اما خداییش اینجا اصلا امنیت جانی ندارم!...با اینکه وبلاگم رو خیلی دوس دارم اما......

بقیه توضیحات بمونه تو وبلاگ جدیدم...منت بر سر ما بذارید و  تشریف بیارید(البته اگه آدرسش رو داشته باشید!)...پیدا کردنش کار سختی نیست...یا لااقل واسه تو یکی که نباید باشه...مگه نه؟!...من چه خودم و تحویل گرفتم...حالا انگار کی هستم!...فقط یه چیزی..فکر نکنید چیزی از تنفر من نسبت به پسرا کم شده یا کم آوردما...نه از این خبرا نیست...فقط دیگه دیگه!...

زیاد دارم حرف میزنم...ای خدا این زبون منو  ببر من اینقد وراجی نکنم(حالا خدا نمیخواد زیاد به حرف من توجه کنی،هیچ دعاییم مستجاب نمیشه ها این یکی باید بشه!)...

یادمان باشد...

بدی،خوبی از ما دیدید به گلی خودتون ببخشید(این گلش نکته انحرافی داشت!...اگه فهمیدی...عمرا بفهمی)...اگه شد...که میدونم میشه...تو اون لحضه های خوشگلتون...که دارین باهاش حرف میزنید...یه یادی هم از ما کنید...به جان خودم به جایی بر نمیخوره...میخوره؟...

دیگه لحضه های آخره...آخ آخ...بچم داره گریش میگیره!...نه دیگه نشد...بذار یه جک بگم لااقل یه کم بخندین...مممممممممممممممممممممم...یادم نمیاد که...آهان...آقا اگه فهمیدین فرقه دوچرخه با ....نه، نه این ضایس...بی خیال بابا...بذار یه چیزی بذارم اینجا یادگاری بمونه...

 

هيچ گاه چشمهايی را که عاشقانه میپرستم نديدم اما ميدانم چشمهايش به مهربانی دريا و به وسعت دشت شقايق است و اين برای من کافی است که بدانم عمق چشمانش به ژرفای اقيانوس و مثل دشت آرام است...

هیچ وقت ندیدمش اما...

 

نمیگم خدافظ چون از این کلمه بدم میاد...در ضمن قرار نیست هیچ کدوتون رو دیگه نبینم...دوستون دارم واسه همیشه!......

یه فال هم گرفتم...اومد...

حجاب چهره جان میشود غبار تنم... خوشادمی که از آن چهره پرده برافکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست...روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم...دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طواف کنم در فضای عالم قدس... که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر زخون دلم بوی شوق می آید... عجب مدار که هم درد نافه ختنم     

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع...که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

ایام به کامتون...حق نگهدارتون باشه......



نوشته شده توسط یاسمن در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 و ساعت 23:14

لينک ثابت ||

خدا نگهدار...

تا اطلاع ثانوی یاسمن مررررررررررررررررررررررررررررررد...خدا بیامرزدش!... 

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

 

 



نوشته شده توسط یاسمن در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 4:14

لينک ثابت ||

والنتاین مبارک



نوشته شده توسط یاسمن در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 و ساعت 22:0

لينک ثابت ||

خستم...

روزای تکراری...خنده های الکی...گریه های یواشکی...حرفای بیخودی!...همش خسته کنندس...

دیگه همه چیز برام تکراری شده...همه چیز...

از چی بگم؟!...از این مملکته نازنینو گل و بلبل...یا از جوونای نازنین ترش!...

از اسلامی بگم که فقط اسمش مونده...یا از حسینی که اگه شهید نمیشد ملت کارو کاسبی شون لنگ میموند و دیگه نمیتونستند تو خیابونا لاس بزنن! ...

از چی بگم؟!...از مردمی که ادعای مسلمونیشون میشه...پدر این بدبختا رو در آوردن به خاطر کاریکاتورا بعد خودشون از اونا پست ترن...پست ترن که میخوان  تلافی کنن!...بدبختی اینجاس که ادعاشونم میشه!...

از چی بگم؟!...از دخترایی بگم که نمیشه یه روز بدون شنیدن متلک از مدرسه برگردن خونه!...حالا خوبه  این مدرسه هست والا اینا دیوونه میشدن!...

از چی بگم؟!...از پسرایی که این مملکت چنان تو قفسشمون کرده که نمیتونن جلو ...زدنشون و بگیرن و میان خودشون رو تو خیابون با دیدن پاهای لخت یه دختر خالی کنن!...(آخه جدیدا پاهای لخت حشرناک تر! از فیلم صکصی شده!!!)

از چی بگم؟!...از دخترایی که چنان عقده ای شدن که  خودشون رو عروسک میکنن و پاچه هارو تا زانو میدن بالا و میان تو  خیابون  ملت و تحریک میکنن!...من موندم اینا بخوان برن عروسی چیکار میکنن!...

از چی بگم آخه؟...از فاحشه ای که تو سرما مونده چون شب عاشوراس کارو کاسبیش لنگ مونده؟!...دلم براش میسوزه!...نه دلم واسه خودم میسوزه...کاش  الان من پسر بودم !!!!!!!!....هیچ غلطی نمیکردم فقط یه جای خواب که میتونستم براش گیر بیارم...آخه با این قیافه اگه برم طرفش شک میکنه هیج جا نمیاد!...اما نه...انگار...آره...مشتریش جور شد...امشب شب عاشوراس!....شب باکریت که نیست!!!!!!!...آخه شکم گرسنه که این حرفا حالیش نمیشه...و من باز از این جامعه حالم به هم میخوره...

دارم تو پاساژ قدم میزنم!...و البته بالا شهر!...فقط قدم میزنم...چیزی نمیخوام بخرم...جوونای بزک کرده ...ویترینای رنگارنگ...جنسای قیمت خون!...به اندازه کافی نظرم رو جلب کرده...اینجا همه قیافه هاشون با آخرین مد اروپا  درست شده!...اینجا همه مانکنن همه...یکی مانتوم رو میکشه...و در همون حال یه صدا میاد...خانم خانم...خواهش میکنم ...یه آدامس بخرین...خواهش میکنم...بر میگردم .... نگاش میکنم...خیلی بچس...خیلی...میگم مرسی و به راهم ادامه میدم...اما دست بردار نیست...آخرش اعصابم و میریزه بهم...انگارصدام و نمیشنوه...داد میزنم تا بشنوه!...نمیخوام!!!...انگار میترسه...دور میشه... میره سراغ یکی دیگه...و من غرق این فکرم...که چقدر کثیفم....به قیافم نگاه میکنم...و کیف پولم!.... وبه خودم لعنت میفرستم!...و به این مملکت...

دارم راه میرم...مثلا قدم میزنم!...غرق افکاری پوچ و توخالیم...یهو  یکی میزنه بهم...یه پسره...از روبرو اومد...ولی منو بی نصیب نذاشت!...بر میگردم...داره میره...خیلی سریع...میخوام برم دنبالش...ولی نمیشه...خیلی شلوغه خیلی...اما نمی تونم هیجی نگم...دارم آتیش میگیرم!...برمیگردم...صدامو اونقدر میبرم بالا که بشنوه...میگم اون چیزیو که باید بگم...همه برمیگردن...خودشم میشنوه!...اما به راهش ادامه میده...به همین سادگی...آشغال...پست...کثافت...عوضی...حشری!!!...اما نه اون آشغال نیست اگه هم هست این مملکت به اینجا کشوندتش!...

تو تاکسی نشستم...یه خانم میانسال سمت چپمه...یه پسر جوون هم سمت راست...شبه...نمی دونم این پسره به چی خیره شده!...خدایا من کی میرسم خونه تا..................

دیگه بسسه...بسسههههههههه....

دیگه همه چیزبرام تکراری شده....همه چیز......حالم از همه چیز به هم میخوره...

 خستم ...خیلی خسته...



نوشته شده توسط یاسمن در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 و ساعت 7:44

لينک ثابت ||

حسین...

بشنوید ای شیعیانم قصه رنج و بلارا

قصه مردان بی باک شهید کربلا را

من حسینم پاره جان رسول الله اکرم

 حق جدا کرده است از من هر گناهی یا خطارا

سینه داغ از مرگ مسلم رو نهادم سوی کوفه

 بین ره دیدم گروهی از سپاه اشقیا را

دشمن لب تشنه آب از مشک من نوشید و  اما

دست آخر تشنه لب در عین پستی کشت مارا

مادرم زهرا کجایی تا ببینی بر حسین

ودوستان با وفایش صد رقم جورو وجفا را

ابتدا یاران جانی هریکی با میل و ورغبت

می چشیدند از شهادت لذت بی انتها را

بعد آن میریخت هر دم لشکر بی دین و ایمان

یک به یک در پیش رویم خون پاک اقربا را

اولین از نسل هاشم اکبرم بود آن جوانی

کز رخش می دیدم انگار آفتاب مصطفی را

گفتم اورا قبل رفتن پیش چشمانم قدم زن

تا ببینم قامت موزون و روی با صفا را

هدیه کردم آسمان را خون آتشناک اصغر

تا مگر سرخی دهم با آن غروب کربلا را

بشنو  از آرام جانم پاسدار کاروانم

داستان مشک آب و دست از پیکر جدا را

مشک با دندان گرفت او تا دودست از تن جدا شد

تیر کفر آخر چرا زد دیدگان مه لقا را

ای ابوالفضل ای برادر ای علمدار ای دلاور

پشت من بشکست از غم تا شنیدم یا اخا را

دل ز دردت می خرو شد جان ز رنجت میگدازد

آه من لرزاند اکنون بارگاه کبریا را

شرح جنگ و خون و مردان دلاور دادم اما

 کی نوانم وصف کردن گریه های بی صدا را

بعد من آیا کسی با کاروانم مهر ورزد

یا کسی سیراب سازد کودکان بی نوا را

بعد من آیا به حرمت بازگردند اهل بیتم

یا که می بینند آنان ضلم های ناروا را

دیده گریان مو پریشان،پا برهنه در بیابان

 می سپارند این چنین راه دیار نا کجارا

هر که دست از جان شیرین شسته می داند بخوبی

 قدر جانبازی فرزند علی مرتضی را

من برای امر معروف و نمازو نهی منکر

 دست تنها ساختم با خون خود این ماجرا را

بعد من آیا تو با بانگ اذان ای شیعه من

 می پذیری بی تامل دعوت ذکر خدا را

بی ریا بشتاب و  جان بسپار بر الله و اکبر

مهر من خوش می نوازد قلبهای بی ریا را

در جهان آزاده باش و در عمل هر لحضه بنما

بازتاب لیس للانسان الا ما سعی را

 



نوشته شده توسط یاسمن در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 0:35

لينک ثابت ||

تولدت مبارک

 

...۱۸ سال پیش توی همچین روزی ...همچین ساعتی ...رامش من به دنیا اومد...ستاره ای که با به دنیا اومدنش جهان رو نورانی کرد...هرچند من اون موقع هنوز نبودم...اما همیشه منتظر بودم به دنیا بیام تا برم پیش رامش جونم...درسته که الان فقط چند ساله که کنار این فرشته خوشگلم...ولی به اندازه یه دنیا دوستش دارم...

رامش جونم عزیز دلم...تولدت مبارک...

خیلی دوست دارم

 



نوشته شده توسط یاسمن در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 12:0

لينک ثابت ||

زندگی خیلی سخته...

من هنوز زندم و  دارم نفس میکشم...خدایا باورم نمیشه...اتفاقاتی که توی چند ماه اخیر واسم افتاد چنان غافلگیر کننده بود که هنوز نمیتونم باورشون کنم...هنوز ماتم...دپرس!...من هنوز حتی ۱۸ سالم هم نشده!...اما دیوونه شدم...یه دیوونه به تمام معنا...دختری که تا چند وقت پیش نه قلب داشت و نه احساس الان متوجه شده که دیگه عقل هم نداره!...خدایا آخرش چی میشه؟...میترسم...میترسم...از یه آینده مبهم هراس دارم...

الان همه فکرم به کنکوره...درس خوندن رو دوس دارم چون اونقدر مشغولم میکنه که فرصت فکر کردن به چیزای دیگرو ازم میگیره...اما همین کنکور هم کلی داره عذابم میده...فکر اینکه سال دیگه این موقع کجا هستم و دارم چیکار میکنم دیوونم میکنه...دیوونه...

بعضی وقتا از خنده های الکیم لجم میگیره...از الکی خوش بودن...یه دختر که همیشه شاده...اما تو دلش پر غصص...تو تنهاییاش اشک تنها پناگاهشه...گریه هاش براش زندگین...اما همیشه یه آغوش کم داشته...وداره...و خواهد داشت....یه دختر که اگه یه روز غصه چنان داغونش کنه که نتونه همون خنده های تصنعی رو هم تحویل اطرافیانش بده همه میتونن خیلی راحت بفهمن باز غصش شده...آخه می دونید چیه این دختر از گریه کردن جلو بقیه خجالت نمیکشه!...

دیدین بین پسرا  مد شده تا طرف میخواد بذاره بره بهش میگن:"باشه برو!...اما یه روز میفهمی کی دوست داشت...برو  ولی مطمئنم یه روز بر میگردی خیلی زود ولی  اون روز خیلی دیره...خیلی...برو ولی بدون برگشتنم محاله"!...اینو میگن که طرف نره...ولی میره...چون غرور داره...چون لابد یه دلیل منطقی واسه رفتنش داره...میره چون باید بره چون دیگه اون پسر ارزش موندن رو نداره...ولی همین یه جمله فقط و فقط این یه جمله باعث میشه اون برگرده...تاثیرش اونقدر زیاده که اون لحظه منطقش رو  میذاره کنار تابع احساساتش میشه...دیگه فکر نمیکنه لابد پسره ارزشش رو نداشته که یه روز ازش جدا شده...میره تا یه اشتباه رو واسه بار دوم تکرار کنه...و دوباره سرش به سنگ میخوره...اما یه چیزو از آبجی کوچیکتون بشنوین....چون خودم تجربه کردم میگم...هیچ وقت برنگرد...هیچ وقت...چون یه روز دوباره پشیمون میشی و اون روز دیگه خیلی دیره چون یه چیزو از دست دادی یه چیز با ارزش!...چون چنان سرت به سنگ میخوره که از خودت متنفر میشی و...و این یعنی یه ضخم گنده توی اون قلب خوشگلت...من یه بار این ضربه رو خوردم...البته...به خاطر بی خیالی های همیشگیم فقط از خودم متنفر شدم... چون اون پسر اصلا ارزش اینکه بخوام اسم انسان و روش بذارم رو  هم  نداشت...چه برسه به این که بخوام ازش بدم بیاد!...چون یه آدم کثیف بود...پست...اونقدر کثیف بود که داشت منو هم با خودش به لجنزار میکشید...یه باتلاق که اگه یه ذره دیگه فرو  میرفتم هیچ وقت نمیتونستم بیام بیرون...نمیدونم چرا دارم اینارو مینویسم...این تنها اشتباهی تو زندگیم بود که همیشه با به یاد اوردنش از خودم و هرچی پسره حالم به هم میخوره...الان شاید بیشتر بتونید درک کنید چرا از پسرا بدم میاد...ولی هیچ وقت خودم رو نمیبخشم هیچ وقت...شما دیگه این اشتباه رو تکرار نکنید...

هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم

مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم...

هنوزم در پی اونم که عمری مرهمم باشه

شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه

خدایا عشق من پاکه اگر چه عشقی از خاکه

منم اون عاشق خاکی که از عشق تو  دل چاکه

میگن جوینده یابندس ولی پاهای من خستس

من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست...

هنوزم در پی اونم که اشکامو رو گونم

با اون دستای پرمهرش  کنه پاک و بگه جونم

بگه جونم نکن گریه منم اینجام

بذار دستاتو تو دستانم

تو  احساس منو میخوای

منم ای گل تو رو میخوام...

من عاشق شدم؟!...شاید!...نه ...من عاشق بودم...هستم...خواهم بود...

 

مطالب این وبلاگ منو اغفال کرد!...آره نفرین شده با توام!...دارم تو دنیایی سیر میکنم که خدا توش یه قصه بیش نیست...دنیایی که واسه آدماش اثبات حقانیت باوراشون از مرگ هم سخت تره......دارم روی یه مسئله کار میکنم که اثباتش سخته!......این وسط خدا مجهوله...ولی طرف معلومی نداریم که بخوام تقسیمش کنم!...دیگه چیکار کنم؟...حتی فاکتور گیری هم مشکلم رو حل نمیکنه...مشتق چطوره؟!...نه اونم نمیشه!...دیگه باید چیکار کنم؟...

انگار چرت و پرت های من تمومی نداره...ایام به کامتون...

تا بعد...

 

 

 

 



نوشته شده توسط یاسمن در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 0:29

لينک ثابت ||

عقده ارزون شده!

ااا...تو که هنور اینجایی!...مگه صدای اقامه رو نمیشنوی!...

چرا خانوم...

پس چرا وایسادی؟!...

چیزه آخه...

چی چیزه؟!

آخه من نمیتونم بیام واسه نماز!...

چرا؟

 عذر شرعی دارم دیگه!..

چی؟!

بابا میگم...

خیلی خب فهمیدم دیگه برو واسه نماز!

ای بابا!...دارم میگم نمیتونم!....

حرف اضافه نزن تو که اون هفته هم عذر داشتی؟

خانم اون من نبودم که اون ..... بود

خوبه خوبه!...من موندم شما اگه این عذر شرعی نبود شما چه بهونه ای واسه نماز نخوندن داشتی؟!

ای بابا آخه نماز خوندنم زوری نیست که

چرا هست!...

گیریم که باشه من نمیتونم!...

باید ثابت کنی

چجوری آخه؟

نشون بده!!!

چی؟

نشون بده؟

خانم آخه

همین که گفتم هرکس پریده باید نشون بده!

خجالت بکشید خانم!...اگه بقیه این کارو کنن من نمیکنم!...این کثافت کاریتا چیه؟!

با من بودی؟...تو به ناظم مدرست میگی خجالت بکش؟!....برو دفتر!...زود باش...الان بهت نشون میدم کثافت کیه!!!...............


یادش بخیر عجب دورانی بود...راهنمایی که بودیم بد جور گیر میدادن البته دبیرستان بهتر شد...الان هم که دیگه به شیفت نماز نمیخوریم...ولی واقعا بعضی ها خیلی ...ان!(سانسورشد!)

نمیدونم الان هم اینطوری هست یا نه فقط یه سوال نماز خوندن زورکی هم میشه؟!...یا شاید اینم یه راهه عقده خالی کردنه؟!...چه میدونم والا...

بریم سر درد خودمون...ا راستی من سلام یادم رفت سلام خوبید؟...عیدتون مبارک...آقا جاتون خالی این چند روز که خیلی به من حال داد...نیست مامانمینا  اومدن حال کردم....البته حال بیشترش به بغلی بود...

خوب ببینم ما نبودیم راحت بودید دیگه آره؟...نه خوشحال نشید هنوز زندم!...البته دیگه کمتر میام تا یه مدت بتونید یه نفس راحت بکشید...الانم نیست تنهام خیلی خوشحالم!...

خوش باشید...شاد شاد...

تا بعد...

 

 

 



نوشته شده توسط یاسمن در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 و ساعت 20:59

لينک ثابت ||

پرسپولیس

اومدم فقط یه چیزی رو بگم

 

پرسپولیس دوست دارم

 

بدونید عشق منه...چه اول بشه چه آخر بشه...و التبه اینم بگم 

لیورپول تو که دیگه آخرشی

 

 

 

قابل توجه عشق کلا!!!

 

فقط همین!...تا بعد...

 

 

 

 

 

 

 

 پی نوشت:لازمه یه چند تا نکته رو خدمت بعضی ها یاد آوری کنم...اگه برید یه سر به آرشیو بزنید میبینید که قبلا هم گفتم نظر شرو ور ننویسید...حوصله خوندنش رو ندارم یا حتی پاک کردنش رو... از چیزی هم نمیترسم!...ولی چون اینجا آدمای محترم میان از نظر اجتماعی وجود نظرات این مدلی!... تو کامنتدونی خیلی زشته!....اینه که پاک میکنم...

یه انسان!!!...به نام ۶۶۶ میاد اینجا و کامنت میده کاملا دو از ادب!...حقیقت یا غیر حقیقت  مهم نیست!...مهم اینه که من از آدمای بی ادب متنفرم!...

اینجوری شخصیت خودت رو  نشون میدی!!!...خوب جناب۶۶۶...بنده بزدلو ترسوام یا تو که حتی حاضر نیستی ایمیلت رو بذاری!!...باید به تو گفت بزدل!...

من قبلا نظرات رو بسته بودم...یه مدته باز کردم...هرکی هر چی میخواد بنویسه...از این کارمم پشیمون نیستم!...خیلی هم راضیم!...من موندم اگه اینجا نبود یه عده عقده خودشون رو کجا خالی میکردن!!...خدا همه مریضارو شفا بده!...

 

 



نوشته شده توسط یاسمن در یکشنبه هجدهم دی 1384 و ساعت 0:5

لينک ثابت ||

حوصلم سر رفته...

سلام خوبید خوشید سلامتین..حالتون احوالتون...والا ما که هم از لحاظ رو حی مشکل داریم هم جسمی شاید هم جنسی!!...( البته راجع به آخریش هنوز مطمئن نیستم!)

*کنه دیدید؟!... منو دیدید...امشب به گیری دادم به یه بدبختی ...آخرشم نفهمیدم چیشد...گفت بعدا بهت میگم...نگفت...کماکان تو کفم... آخر قضیه رو فهمیدم چی شد میتعریفم...حالا واسه ما میره خواستگاری!...

*یه سوال یعنی یه کمک...دیروز واسم یه اس ام اس اومد مضمونش این بود فقط داشته باشین طرف پسر بود:"...راستی اگه میشه تو گوشیت به جای اسم من اسم غزال رو بنویس!..."

البته قبل و وبعدش هم یه چیزایی بود ولی این قسمتش نکته انحرافی داره من خودمم نفهمیدم یعنی چی...شاید این غزال جی اف جدیدشه میخواد اینطوی به من بگه!...یا شاید گوشیشی دست اونه...یاشاید دوجنسیه!...یا شاید هم میخواد تغییر جنسیت بده...

نه بابا ...فکر کنم دوس نداره کسی اسم اون یا اس ام اساش رو  تو گوشی من ببینه!(چرا؟!)...این همون سوالیه که منو وگیج کرده!...کاشکی جرات داشت لااقل حرفش رو  بزنه پسر اینقدر ترسو!!!...حالا شما اگه میتونید راهنمایی کنید منو!

*کاش مامانم اینا زودتر بیاد من مردم از شیطونی های این دختر!...

 

**دلم واسه یکی تنگیده...فقط همین...

من اینو خیلی دوس دارم یعنی وقتی میبینمش یاد همونی که دلم واسش تنگیده میفتم...

 

 

 

فکرش رو کن این جی افت باشه!موندم رو چه حساب با این دوست شده بوده!...من که اصلا خوشم نماد ازش!...سوفیااه اه

 

حالا بازم آناخوشم میاد ازشبامزس...

 

 

 

 یه سوال شما وقتی حوصلتون سر میره چیکار میکنید؟!...من با انگشتام بازی میکنم!!...اگه خیلی حوصلم سر بره چیز میز میخورم...حالا هر جی میخواد باشه!...فقط میخورم!...آدم مشغول میشه...با یه چیزی خلاصه باید ور برم!...فقط خدا کنه یکی تو خونه نباشه و الا...

راستی نت هم چیزه خوبیه ها واسه اینجور مواقع...

الان هم اگه حوصلتون خیلی سر رفته و بیکارید برین با این بازی کنید!اینجا کلیک کنید

خب تا بیشتر حوصلتون رو سر نبردم برم گورم رو گم کنم!

تا بعد...



نوشته شده توسط یاسمن در جمعه شانزدهم دی 1384 و ساعت 4:46

لينک ثابت ||



 

درباره وبلاگ

وبلاگ من
ايميل من
این سایت را خانه خود کنید
اضافه به علاقه مندی ها

مدیریت


مطالب گذشته


جستجو




یادت باشه هیچ وقت دل کسی رو نشکونی





دوست داشتن خیلی قشنگه





میخوام زندگی کنم




 





http://antiiboy.blogfa.com